تبليغاتX
رودبار جنوب

رودبار جنوب
سر زمين گندم زار هاي طلايي"رودبار"
قالب وبلاگ

جلوی درب خانه ای قرار داشتم که روزی شهید بزرگوار خدامراد خانه زر در آن زندگی می کرده ،این نوجوان در این خانه درس می خوانده !

هر لحظه منتظربودم چه کسی از میان درب چوبی بیرون خواهد آمد !

شاید برادرش...! نه حتما پدرش...! نه مادری به پیشوازمان آمد ساده

ما را به خانه ی کوچکش راهنمایی کرد وارد اتاقی شدیم که پر از عکس های خدامراد بود  در ودیوارش تزئین شده از تقدیر نامه ها !

تک تکشونو نگاه می کردم از دیپلم افتخاریش گرفته تا تقدیر نامه هایی که به پدرش داده شده است !

نمی دونستم چطوری شروع کنم؟از کجا شروع کنم!می ترسیدم چیزی بگم ناراحت بشه !آخه چه داشتم بگم ؟از راهی که رفته بپرسم ؟یا از غم فقدانش؟تبریک بگم یا تسلیت ؟هرسه نفر ما ساکت بودیم من سرم را پایین انداخته وفقط فکر می کردم نمی دونم چه شد که چشمم به عکسی افتاد  پشت شیشه ،شیشه جا تلویزیونی  !

گفتم مادر اون عکس کیه ؟گفت عکس خدامرادمه ،پسرم،شهیدم !عکس را برداشت وشروع کرد به پاک کردنش !!!

هی عکس را پاک می کرد وبا گریه ،چون مادری که تازه بچه شو از دست داده باشد می گفت به خدا طاقت ندارم عکساشو ببینم !هر وقت می امد هدیه ای برام می آورد ،بزرگترین فرزندم بود ،همیشه بهش می گفتم پسرم من برادری ندارم  عمویی ندارم! تو هم پسرم ،هم برادرم وهم عموی منی !

دستی به سرم می کشید بغلم می کردو می گفت مادرم تو خدا رو داری که از همه این ها بالاتره !

پسرم 17سال بیشتر نداشت با معلمش رفت هر دوشون شهید شدند ! 

سعید گفت آره اسم معلمش علینازمیرشکاری بود اونم شهید شد!

اونا می گفتند منم گوش می کردم در حالی که به عکس خدامراد خیره شده بودم نوجوانی زیبا خیلی کوچکتر ازمن از لحاظ سن وسال ولی از لحاظ  بزرگواری من کجا واو کجا!اون از امامش از ولی فقیهش چه شنیده بود که عاشقانه رفت ؟

بار دیگر در خانه باز شد ،پیرمردی وارد شدخوش چهره ،چفیه ای سفید روی سرش انداخته بود


[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 7:53 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

می گفت: فرشته ای بود که خدا بهم داد-اونم به صورت امانت برای چند مدت کوتاه  !!!

یه حس  غریبی بهم می گفت برای من نمی مونه !

پولامو روی هم گذاشتم دامادش کنم خونه براش ساختم ....نیومد

این ها گزیده ای از غمنامه  پدری کسی بود که

چندمدت  هر وقت کهنوج می رفتم،یه سر می رفتم پیشش دوست داشتم در موردش بدانم  البته سر مزارش می رفتم

چهره اش به شدت جذابیت داشت چهره ای که بر تابلوی عکسش مصور گشته بود

وقتی دلم گرفت، که، درموردش کسی چیزی نمی دونست  به جز چند نفر! که از انگشتان دست هم کمتر بودند!

گفتم برم خانه اش کسی همراهیم نکرد هیچ کس....

پارسال یادوارشو گرفتند اما کسی درموردش حرفی نزد همه از هم تعریف کردند گفتند من این کارو کردم تا این یادواره رو گرفتم فلانی این کارو کرد و.....

غافل از این که این چند ساعت گذشت وحتی یک دقیقه در موردش کسی حرفی نزد...

می خواستم بدونم چرا تو رفتی در صورتی که  خیلی از هم سن وسالی هایت ماندند

سعید براهویی از کسایی بود که می شناختش

یه مدتی تو مدرسه با هم وهم درس بوده اند می گفت مهربان بود  اهل دل وعاشق!! تو عشق های زمینی ،عاشق معلمش! وتو عشق های اسمانی ،عاشق پروردگارش!نمازو به بهترین شکل ممکن برگزار می کرد!

آخرش هم با همون معلمش پرواز کرد به سوی یار !اسم معلمش علیناز امیرشکاری که اونم به اتفاق شاگرداش به دیدار حق شتافت!
بلاخره تنها کسی که حاضر شد با من به دیدار خانواده ایشان بیاید  سعید براهویی بود !روم نمی شد دست خالی برم به دیدار خانوادش !دستم هم تقریبا خالی بود ناچار جعبه ای شیری تهیه وبعد از ظهر حرکت کردیم هوا به شدت نامساعد شد وطوفان شنی از سلسله طوفان های شن رودبار وزیدن گرفت !

توی راه براهویی را سوار کردم واز جاده باریکی که از میان خونه ها می گشت به سمت  خانه پدرش نزدیک می شدم !براهویی هم در موردش صحبت می کرد ،از بزرگواری هایش،از مردانگی هایش !

هرچه به خانه ایشان نزدیک می شدم دلهره ام بیشتر می شد !

خدایا برم اونجا چه بگم ....بگم ببخش من ادعا دارم پیرو راهشم بگم ببخش چفیه انداختمو وارتباطم با  آسمان به شدت ضعیفه !

بگم ببخش که حیوانی انسان نمایم که برای دنیا در تلاشم !اصلا بیشتر از خانواده  او از خودش شرمنده بودم !

بلاخره از جاده خاکی که ازمیان درخت های گز می گذشت عبور  وبه خانه ایشان رسیدیم.....

ادامه دارد

 

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:56 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

درسال 1327 در روستای دهنوکوهستان از توابع بخش جازموریان فرزندی متولد شد که پدربزرگوارش بخاطرعشق وعلاقه ای که به پیامبرمکرم اسلام داشت نامش راشیرمحمدنهاد وهنوزچندسال سپری نشده بودکه پدرخویش را ازدست داد از همان سنین کم شروع کردبه کارکشاورزی واز این طریق مایحتاج زندگی  خود و خانواده اش راتامین می نمود و از همان دوران نوجوانی علاقه شدیدی به معصومین علیه السلام داشت و در مراسمات مذهبی خصوصامحرم شرکت می کرد  وی همیشه به دنبال کسب روزی حلال بود و اگر ذره ای احساس می کردمال وپولی مشکوک می باشد هرگز از آن استفاده نمی کرد و دیگران راشدیدا از آن منع می نمود این شهیدبزرگوار از محبوبیت خاصی دربین مردم برخورداربود و ایشان راجوانی پاک ومتدین وامین وباتقوا و دلسوز و شجاع ونترس و رازدار می شناختند با اوج گیری مبارزات انقلابی مردم ایران علیه رژیم ستمشاهی ایشان بعنوان نخستین افرادمنطقه جازموریان بودکه به صفوف مبارزان  پیوست وباپیروزی انقلاب اسلامی ایران جزء اولین بسیجیان افتخاری سپاه پاسداران شهرستان جیرفت بودکه تلاشها و مبارزات خویش را بر علیه ضدانقلابیون و اشراران محلی تقریبا ازسال 1360 شروع کردودردرگیری بااین منافقان کوردل بهترین همرزمانش شهیدمی شدندازجمله شهیدچراغ زمانی وشهیدداراب نیک نفس و....    ایشان همیشه بااشراران محلی درگیری مسلحانه داشت وبه همین دلیل وی راسدی محکم دربرابرخویش می دیدندوهمیشه نقشه های شومی راجهت شهادت این شهید می کشیدند ولی هربار ناکام می ماندندبالاخره ایشان توفیق حضوردرجبهه جنگ هشت سال دفاع مقدس راپیدا کرد و مدتی درجبهه بودوپس ازاتمام جنگ تحمیلی باافتخاربه منطقه جازموریان بازگشتندودوباره به کارکشاورزی ودامپروری خویش ادامه دادندچندسال پس ازجنگ هشت سال دفاع مقدس بارهابرزبان می آورد(( که من توفیق شهادت رانداشتم وهمیشه آرزویش این بودکه شهیدشود وپ یکرش توسط مردم رودبارتشییع گردد)) نیز آرزوی دیگرایشان این بودکه  فرزندانش ادامه تحصیل دهند و  تحصیلات دانشگاهی داشته باشند و به مردم رودبارخدمت نمایند

نهایتا شهیدشیرمحمدپرورش درسال 1372 باتوجه به اینکه ناامنی درگوشه و کنارمنطقه جازموریان به اوج خود رسیده بود و ایشان هم  تحمل این صحنه ها را نداشت باردیگربه عضویت یگان ویژه انتظامی شهرستان کهنوج درآمد و مبارزات مسلحانه و درگیری مستقیم خویش رابا اشراران زالوصفت روستاهای اطراف واکناف جازموریان آغازکرد و یکی ازهمرزمانش که بسیاربا ایشان صمیمی بودبنام شهید علوی دردرگیری که باشرورین داشت به شهادت رسیدبسیاری ازاقوام نزدیک شهیدشیرمحمدپرورش بارها و بارها از ایشان خواستندکه ازشغل نظامی دست بردارد وحتی مادرایشان به این شهیدعزیزگفته بود تو از اول انقلاب به نظام مقدس جمهوری اسلامی خدمت کرده اید کافی هست به زندگیت و بچه هایت فکر کن اما ایشان جواب داده بود<<بچه های من ازبچه هایی که پدرانشان دریک قدمی من شهیدشده اندبهتر نیستند و تا جان دارم سلاح بردوش به دنبال قلع وقمح این منافقان کوردل می باشم>> دیری نگذشت که درساعت 9صبح بیست ویکم دی ماه هزاروسیصدوهفتادوسه مامورین انتظامی جهت گشت وکمین به منطقه جازموریان باماشین هایلوکس سازمانی اعزام ودرحال عبور از روستای چارچاهی بودندکه اشراران به محض مشاهده مامورین اقدام به تیراندازی به سمت آنها نموده اند که شهیدشیرمحمدپرورش باتیرمستقیم شرورمسلح به ناحیه سر به د رجه رفیع شهادت نایل آمد و به آرزوی دیرینه اش که سالها انتظار آن رامی کشید رسید ونامش برای همیشه درلیست "شهدای ترور"جمهوری اسلامی ایران ثبت گردید مزار این شهیدبزرگوار در روستای دهنوکوهستان بخش جازموریان می باشد

یادش گرامی و راهش پر رهروباد

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 7:36 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

نمی دونم .....

هر چه باخودم کلنجار رفتم که از کجا وچطوری شروع کنم؛  به جای درست حسابی نرسیدم !!!

نه،،، یعنی به هر جا می رسیدم مهم بود،،، نمی دونستم از کدوم یکی شروع کنم !!!

ازتابلوی اعلانات اداره آموزش وپرورش رودبار......

از پارچه نویسی هایی که در ودیوارو سیاه کرده  !!!!؟؟؟؟

یا از پیامک های روزانه.....

ویا اینکه از اخبار تلویزیون پایتختی ها......

از کجا

ولش کن!!!! از همه جاٰ،، وهمین جور در هم شروع کردم وادامه می دهم!!! هر که  دوست داشت می خونه،، هر که هم خوشش نیومد "مال بد بیخ ریش صاحبش"!!!

اگه این روزا تابلوی اعلانات ادارات رودبار رو ببینی به جز سیاه نامه دیگه کاغذی مشاهده نمی گردد

پیامک ها هم،، یا دعوت به ختمه،، ویا خبر فوت !!!

این تلویزیون لامذهب هم شده تلویزیون پایتختی ها!!! هر خبری هست مال اونهاست !!! اخبار این طرف ما هم فقط سیاه نماییه !!!

مثلا بیست وسی رو ببینید ،،،،اخبارشو ببینید،،، اینم فراموش کرده که مستضعفا صاحبان واقعی این زمینند ....اینم فراموش کرده که روزی ضعفا حاکم می شند

فقط چسبیده به  فوتبالیست ها وتماشا چیا و....

خدا رحمت کنه سید شهیدان اهل قلم رو،،، واقعا شهادت حقش بود یه هفت قصه سیستان ساخت که سر به همه برنامه های این تلویزیون  الانی داره !!!
بابا اگه فوتبالیست ها وضع مردم محروم را ببینند وحتی اون اختلاس کننده ها اگه ببینند شاید یه ذره غیرتشون ووجدانشون جلوشونو بگیره .....ببین مثال می زنم ها

مثلا همین دیروز پریروز مقام عالیه وزارت بهداشت ودرمان می یاد برای خبرنگارا کلینیک  با امکانات ومزایای ویژه افتتاح می کنه!!!!«کلینیک ویژه خبرنگاران و کارکنان ستادی وزارت بهداشت با حضور وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی افتتاح شد.» ولی متوسط هر روزی یکی تو رودبار ما می پره اون دنیا !!!آخه اون دانش آموز بیچاره ای که در نهضت آباد تصادف کرد،اگر بیمارستان رودبار افتتاح شده بود وحداقل یه پزشک معمولی وعمومی داشت ومجبور نبودن دویست سیصد کیلومتر ببرنش تا به بیمارستان جیرفت برسه الان زنده بود وکنار خانواده اش ودر آینده خودش پزشک این منطقه می شد!!!!

ضمنا پخش خبرش سیاه نماییه ....؟؟؟؟!!!!

 

(خانم وحیددستجردی، آیا خبرهاش به شما نمیرسه که بیمارستان رودبار که قرار بود ده ماهه تمام وافتتاح بشه ولی هنوز بعد سه چهار سال به جز 5تاافغانی کارگر ،پرنده هم اون ور پر نمی زنه)،آخه خانم دکتر تا کی باید رودبار مظلوم شاهد پرپر شدن عزیزانش باشه؟مردم رودبار که تا آخرین نفس پای این انقلاب و آرمانهاش ایستادن آیا حقشون نیست که یک بیمارستان داشته باشن تا جان فرزندانش حفظ بشه؟

صدا وسیما تو اگر مردی این خبرا رو پخش کن !!!

از شما.........که بزرگترین خلافتون پخش صرفا جهت اطلاعه.... که اونم خیلی شبیه به برنامه خاله شادونیه!!!!چه توقعی می شه داشت!!!!

 به خدا زورم می ده ادامه بدم.......

تو که از محنت دیگران بی غمی                 نشاید که نامت نهند آدمی

همچنین بخوانید یک پیشنهاد برای 20:30

 

 

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 17:34 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]
صرفا اینو بخونید....

فاطمیه در رودبار"سعید سالمی"

 

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 6:33 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

>>>ــ داداش خوبم کوتاه بیا!

ــ تو رو خدا ...به جونی خودت رحم کن !!

ــ برادرم شرعا این کار حروم است!

ــــ اگر زنده بگیرنت زندان می ری،اگر هم تو این راه بمیری می ری جهنم !

ببین عمو تو که شرع ودین حالیت می شه!! تو که خدا وپیغمبر می دونی چیه!

تو که سه من ریش گذاشتی!  تو که حق الناس وحق الله می کنی !

چرا یه ذره به فکر خلق الله نبودی ؟

چرا برای فرستادن فلانی به مجلس مثل سگ در خونه ها دم تکان می دادی

تا این که پستت را ازت نگیرن ویا این که پست جدید بهت بدن! ولی به فکر من بیچاره نبودی !

با این که دو ساله فارغ التحصیل شده ام اونم از دانشگاه آزاد با کلی قرض وکوله امسال هم وام کلان گرفتم ریختم تو زمین حالا بیا ومحصولو ببین !

آبروم رفت به درک!!! مدرکم به دردم نخورد به درک! بیکارم به درک!

این بکن نکن شما دیگه چیه بالای سرم !

برو عمو نصیحت های امثال تو برای من فروش پیاز نمی شه !

مردی،همون جور که برای مجلس رفتن فلانی سگ دو زدی برای پیاز های منم

سگ دو بزن تا بخرنشون ! منم قول می دم یک عمر غلامیت کنم هرچه تو بگی انجام بدم

من دیگه هیچ راهی ندارم ....بابا به اینجام رسیده می فهمی !<<<<

این حرفهایی بود که ما بین یک جون کشاورز ویک کارمند معمولی دولت  رد وبدل شد

اینو گفتم تا فکرتون منحرف نشه ویه وقت فکر نکنید که مسئولین  ما، میان بین مردم !

وبا اونها این جور دردودل می کنند آخه مسلمونا ،شانیت باید حفظ شود پرستیژ مدیریت باید حفظ گردد...

حالا دیگه باید بفهمید چرا در جنوب استان کرمان قاچاق مواد مخدر،سوخت و....زیاده !!! یکی از دلایلش این است

یک سال گندم(دولت نمی خرد ومی گوید جو دارد بدید مرغداری ها به ما چه خداوند جو خلق کرده)

سال دیگر گوجه (هوا گرم شده) سال بعدش هندوانه(مرزها بسته است ما تحریمیم)

سال بعدش پیاز(مرض داشتید این قدر بکارید)سال بعد ترش ذرت (آقا ذرت پاکستان مرغوب تر وارزان تره) خرما هم که بی پدر ترین محصول ....

حالا ....

ضمنا اینو باید بگم این روزها هر حرفی که بر ضرر شخص یا اشخاصی چه حقوقی ویا حقیقی باشد

دال بر نفاق شما است  وحذف منافق از جامعه از اوجب واجبات .... پس مواظب  نظرات وکامنت هایی که می گذارید باشید

تا خدایی ناکرده حذف شما از اوجب واجبات نگردد

در این رابطه بخوانید  شاهکار مدیران پر ادعا

و همچنیین ببینید این عکسهای/ مرثیه ای بر تولید ملی

 

[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 8:24 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

جهاد یعنی شاد کردن دل مردم رنج دیده.یک بار با کمک به کشاورزای روستا که توفان محصولشونو زیر خاک دفن کرده است و بار دیگر با ساخت یک مسجد وحتی یک رنگ زدن دیوار مدرسه

جهاد یعنی مثل مردم شدن!با فقرشون فقیر شی!با خوراکشون بخوری! باگریه شون گریه کنی! باخنده شون بخندی!

جهادی بودن یعنی از حمومی استفاده کنی که مردم استفاده میکنند .از آبی بخوری که مردم می خورند . از غذایی که...

وصد البته از مرکبی که اونها استفاده می کنند استفاده کنی!

جهاد یعنی قربة الی خلق که به قربة الی الله منتهی می شه! وبا قربة الا الله فرق فراوان دارد ....

مستند سازی آفت جهادگریست!چه می شه کرد باید برای جذب بودجه و.... از آن استفاده نمود

ویا بعضی ها چون من برای .......ای خدا

به قول یکی از رفقا که می گفت :ما می آییم تا مدارس فرسوده را تعمیر کنیم ویا با رنگ زدن درب وپنجره زنگار گرفته ویا چیدن یک دیوار جهادگر شویم اما در حقیقت ما برای تعمیر قلب بیمار ورنگین کردن آن با رنگ خدایی آمدیم .

که حقیقت جهاد آن است

"وما ادراک الجهاد"

جهادگر وقتی به منطقه جهادی می رسد باید ظاهر بین نباشد وهمه چیز را در کنار هم ببیند فقروغنا در جهاد به درستی می بینی فاصله فقر وغنا فقط چند متر است

یکی ارباب ودیگر رعیت.......

هی با توام که داری به افکار من می خندی .....با توام ..با تو که می گی ما دیونه ایم .....

آره دیونه ایم .....ای کاش دیونه لایعقل بودیم ونمی دونستیم که به کیه وچه به چیه!

دیروز لحظه تحویل سال که نمی دونم ساعت 8:30یا8ومحمد سال تحویل ساعت چند بود ؟

گمونم8:45

آره ،به هر حال ،اون لحظه داشتیم چاه سرویس بهداشتی مدرسه ای را حفر می کردیم وتقریبا چندین سال بود که از ساخت مدرسه می گذشت ومدرسه سرویس بهداشتی نداشت !

یک لحظه یکی از بچه ها گفت فلانی لحظه تحویل ساله اطرافو نگاه کردم دیدم مردم روستا هر کدام در گوشه ای مشغول کارشه وسال تحویل .....

زن داشت با دخترش گله را برای چرا می برد مردی در زمین کشاورزی و....ما هم همدیگر را بوسیدیم وهم آنجا دعا هایی را با هم زمزمه کردیم که راس واصل همه دعا هامون ظهور قائم آل محمد بود

سپس به کارمون ادامه دادیم ......

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 14:27 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

به نام خدا

سال 91 با جهاد آغاز شد

جهاد در مقابل من !

وجهاد برای ما شدن!

"وما ادراک الجهاد!"

جهادی بودن به لباس خاکی پوشیدن نیست به ترک خانه وکاشانه نیست !

جهاد یعنی ترک من وبه ما پیوستن !
جهاد یعنی، یعنی دنیایی به پهنای صورت،صورتی که از اشک خجلت در صبح جهادی خیس اشک شده !

جهاد یعنی چشم های پف کرده که خواب ندارد

گفتم خواب ندارد ! چرا خواب ندارد؟ آره امروز کودکی را دیده که کفش ندارد اما دلی آسمانی دارد !!!

ومن کفش هایم را بر اساس تغیر مد تغیر می دهم

امروز دستهای پینه بسته مادری را دیده که باری به سنگینی خواب غفلت ما بر سر دارد وآب را از پمپ آب برای آشامیدن به خانه می برد

امروز مدرسه ای را دیده که یک کلاس دارد وتعداد دانش آموزانش 100نفرند

 "وما ادراک الجهاد!"


پسر تو در کدام قسمت کار می کنی؟من ...من عمرانی !

چطور بود؟هیچ !!!!مردم ،مهربان ،مهمان نواز،ساده !

دیگه؟بگو دیگه ؟م..م.. متاسفم برای خودم که عمری غافل بوده ام ودوباره تا چند روز آینده شاید دوباره به خواب سنگین غفلت سر نهم

بچه های روسا می اومدن کنار پروژه عمرانی وکار ما رو نیگاه می کردن با خودم گفتم بگذار فردا توپی براشون می آورم تا این کوچولو ها هم سرگرم بشوند امروز توپ را براشون بردم از اون اول صبح همین جور با این توپ بازی کردن نزدیک ظهر به زور فرستادم برن نهار بخورن بعد خوردن نهار دوباره اومدن وتا غروب بازی کردن!

وقت جدایی ما از اونها بود باید می رفتیم محل اسکان دیدم یکیشون اومد وگفت آقا ببخشید فردا صبح هم می آیید ؟..بله چطور مگه؟

ببخشید آقا توپم می یارید؟آره ٬خندید و با لبخند دوان دوان به امید فردا به طرف خانه دوید و من از عقب سر، با شادی دویدنش را تماشا می کردم ....وایی که نمی دونی ازمیان بوته های درخت اسکمبل که می دوید چه حالی داشت و چگونه از روی بوته ها می پرید

آخ که توقع این بچه ها چقدر کمه؟ یک توپ مگه قیمتش چقدره ...کاش به جای اون غذاهایی که گاهی دوستامو دعوت می کردم ومی رفتیم بیرون می خوردیم

هر بار یک توپ می گرفتم وبرای این اردو نگه می داشتم

در نظر بگیر اگه این توپو بهش می دادم که مال خودش باشه چه حالی پیدا می کرد......

"وما ادراک الجهاد...."

ادامه دارد.....

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 18:21 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]
خستگان عشق را ايام درمان خواهد آمد 
غم مخورآخرطبيب دردمندان خواهد آمد 
آنقدرازكردگارخويشتن اميدوارم 
كه شفا بخش دل اميدواران خواهد آمد 
باغبانا سختي دي ماه سي روزاست وآخر 
نوبهارونغمه ي مرغ خوش الحان خواهد آمد 
بلبل شوريده دل راازخزان برگوننا لد 
باغ وصحرا سبزواين دنيا گلستان خواهد آمد 
بوي پيراهن رسيد وزين بشارت گشت معلوم 
يوسف گمگشته سوي پير كنعان خواهد آمد 
دردمندان ، مستمندان ، بي پناهان رابگوييد 
مصلح عالم ، پناه بي پناهان خواهد آمد 
ازخدا روزفرج را اي فلج كاران بخواهيد 
كاين جهان روزي كسي راتحت فرمان خواهد آمد 
سخت آمد طول غيبت برتومي دانم مخورغم 
موقع افشاءاين اسرارپنهان خواهد آمد 
تلخي هجران شودشيرين به روزوصل جانان 
صبح صادق ازپي شام غريبان خواهد آمد 
كاخ هاي ظلم ويران ميشود برفرق ظالم 
مهدي موعود ، غمخوارضعيفان خواهد آمد 
اين چراغ ازصرصربيداد خاموشي ندارد 
آنكه عالم رانمايد نورباران خواهد آمد 
نيست شك ازعمراين دنيا اگريك روز ماند 
ذات قائم حجت خلاق سبحان خواهد آمد 
صبركن يا فاطمه!اي بانوي پهلوشكسته 
قائمت با شيشه ي داروودرمان خواهد آمد 
اينقدرآخرمنال ازضربت بازووپهلو 
مونس توپادشاه دلنوازان خواهد آمد 
محسنا ازضربت مسمارگرمقتول گشتي 
عن قريبا دادخواه بي گناهان خواهد آمد 
اصغرا ازضربت زخم گلودل رامسوزان 
غم مخورمرهم گذارزخم پيكان خواهد آمد 
گفت با زينب رقيه يك شبي درشام ويران 
عمه بابم كي به سروقت يتيمان خواهد آمد 
كودكان شام هريك با پدرها سوي منزل 
باب من كي بهردلداري طفلان خواهد آمد 
(هاشمي) رانام حسين هرآن بردفتررقم زد 
چشم اوبا چشم خامه هردوگريان خواهد آمد

منبع:تبيان

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 7:49 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

نمی دانم سال 80 بود یا 81......

تقریبا 13..14 سالم بود ،روز رای گیری همه اعضای خانواده پیاده می رفتند توی مدرسه که 3...4کیلومتری خونه هامون بود .

هرکسی شناسنامشو بر می داشت و راهی مدرسه می شد ...

منم که دیدم نمی تونم رای بدم یواشکی شناسنامه برادر بزرگمو برداشتم وسوار بر رخش تند روم، به طرف محل انجام رای گیری تاختم (رخشم اون وقتها الاغ سیاه رنگی بود)

محل رای گیری شلوغ بود آخه مدرسه ماکپری بودومردم هم تعدادشون زیاد !!اعضای صندوق صندلی که نه !!!بیرون مدرسه نشسته بودند 

خلاصه رفتم تو صف رای دهندگان هر چه من به نوبتم نزدیک تر می شدم رنگم بیشتر می پرید ...دلم می لرزید !!!!

دو تا ترس داشتم یکی این که برادرم برسد ،دیگر این که لو بروم...

کنترل کننده تا منو دید گفت ....تو....شناسنامتو بده ببینم!!

بفرما آقا !!!!

چند سالته پسر ؟!!

من متولد 61هستم 

کنترل کنند هم نامردی نکرد (نمی دونم دلش از کجا پر بود)بلند صدا زد ایها الناس شما رو به خدا این بچه 20سالشه !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عجب مملکتی ما داریم بابا این بچه ها منو رسوا کردن!!!!!

رای گیری شده بچه بازی؟؟؟؟

من لال وکور وکر شده بودم نمی دونستم چکار کنم!!!

سرباز بازومو گرفته بود .....وچرا بچه با شناسنامه دیگرا اومدی رای بدِ؟؟؟

منم سرمو انداخته بودم پایین و.....

ناگهان احساس کردم یکی محکم زد پس کله ام !!!!!

..........چرا شناسنامه منو برداشتی؟؟؟؟

وای نه برادرمم .....

الفرار 

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 5:39 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام به همه اونایی که بی منت به وبلاگ ما سر می زنند ومطلبی تحت عنوان نظر برای ما می گذارند
اینجا برای تخریب هیچ شخصیتی راه اندازی نشده ، اما می خواهیم بگویم ما هم هستیم!
اینجا حاصل رنج هایی است که می بینیم!
اینجا دنیای رنج ماست درپی شادی در دنیای ما نباش!
اینجا سر زمین قصه های رودباره ، همان قصه های شهید آوینی که هنوز کاملا قصه نشده اند وبوی حقیقت می دهند!
اینجا را ببین و سعی کن باور نکنی! چون سخت است!
خانه مجازی ما بوی سیاست ندارد!
در اینجا دنبال دوست نگرد!
مهمون ما شدی ازمهمون نوازی خبری نیست!(هر چند مهمان نوازیم)
این خانه خانه جهل است پس تو ای عالم خرده مگیر!
جاهلیم و وقت عالم شدن نیست پس اصرار مکن!
خانه ما نگهبانی ندارد پس رفت وآمد ازاد ومباح است!
خانه ما گلی است پس به عنوان تکیه گاه استفاده نکن و صد البته پناه گاه!
خانه ما قبر ماست پس ازخراب شدنش ملالی نیست!
سرگردانی وحیرانی کار ماست!پس غصه اتلاف وقت ما را نخورید!
خلاصه بگویم
«خواب آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید»
www.roodbari.ir
برچسب‌ها وب
امکانات وب
?